دوست خوبم
دوست خوبم

دوست خوبم

حس بد مجردی

الان که این خاطره می‌نویسم ۸ بهمن ماه ۴۰۴ و من ۳۹ سالم من بعد از حدود سی سال می‌خوام از خانه پدری برم واحد که خودم خریدم( این بگم که بعد از دبستان من و خواهرم آمدیم شهر و تو این خانه تا اول راهنمایی با بچه ها خالم بودیم اون ها هم سه نفر بچه مدرسه ای بودن تا اول دبیرستان که اون ها رفتن و ما خونه خریدیم ما هم یک اتاقش برای خودمان نگه داشتیم و بقیه خانه دادیم اجاره بخاطر مشکلات مالی که داشتیم زندگی سختی داشتیم از سال ۸۹ که من رفتم جنوب برای کار کردن یک اتاقش برای خودم نگه داشتم و تو مرخصی ها که آمدم این اتاق بودم تا الان که دیگه باید برم همین رفتن بعد از سی سال باعث یک حس عجیب شده دیگه زندگی باید بگذره ) )این چند روز که آمده بودم   مرخصی رفتم واحد مرتب کردم  انشالله تا عید میرم اونجا مستقر میشم 

این روزها واقعا حس مجردی خیلی سخت برام خیلی دوست داشتم مثل بقیه مردم من هم زن داشتم با هم می‌رفتیم خونه تمیز میکردیم هر چند وسیله خاصی که ندارم میخوام همین یخچال قدیمی خودم ببرم تلویزیون هم ندارم دیگه باید پیش رفت انشالله که هر چه خیر و صلاح هست پیش بیاد