دوست خوبم
دوست خوبم

دوست خوبم

حس بد مجردی

الان که این خاطره می‌نویسم ۸ بهمن ماه ۴۰۴ و من ۳۹ سالم من بعد از حدود سی سال می‌خوام از خانه پدری برم واحد که خودم خریدم( این بگم که بعد از دبستان من و خواهرم آمدیم شهر و تو این خانه تا اول راهنمایی با بچه ها خالم بودیم اون ها هم سه نفر بچه مدرسه ای بودن تا اول دبیرستان که اون ها رفتن و ما خونه خریدیم ما هم یک اتاقش برای خودمان نگه داشتیم و بقیه خانه دادیم اجاره بخاطر مشکلات مالی که داشتیم زندگی سختی داشتیم از سال ۸۹ که من رفتم جنوب برای کار کردن یک اتاقش برای خودم نگه داشتم و تو مرخصی ها که آمدم این اتاق بودم تا الان که دیگه باید برم همین رفتن بعد از سی سال باعث یک حس عجیب شده دیگه زندگی باید بگذره ) )این چند روز که آمده بودم   مرخصی رفتم واحد مرتب کردم  انشالله تا عید میرم اونجا مستقر میشم 

این روزها واقعا حس مجردی خیلی سخت برام خیلی دوست داشتم مثل بقیه مردم من هم زن داشتم با هم می‌رفتیم خونه تمیز میکردیم هر چند وسیله خاصی که ندارم میخوام همین یخچال قدیمی خودم ببرم تلویزیون هم ندارم دیگه باید پیش رفت انشالله که هر چه خیر و صلاح هست پیش بیاد 

سفر به بندر

الان که دارم می‌نویسم دارم از بندر میرم کنگان 

چند ماه بود که قرار بود برم با معصومه بگردیم بندر و هرمز 

دو ماه پیش که قرار بود بریم هرمز جور نشد یعنی من رفتم معصومه نیامد شرایط کارش جور نشد که بیاد این سری چند روز پیش یکدفعه بهش گفتم بیام بندر یک شب بریم بیرون دوری بزنیم 

دیروز ظهر از کرمانشاه حرکت کردم تو راه یک تومان براش فرستادم برای هزینه ها راه و یک مقدار بده دوستش که قرار بود شب بریم خونش باشیم پول که فرستاده بود برای دوستش انگار قبول نکرده بود و ناراحت شد که من خودم هزینه میکنم و شما مهمان هستین این که گفت من بهم برخورد و دیگه عمدا جوابش ندادم یعنی واقعا گفتم اصلا جوابش ندم حتی چند بار که تو راه بهم پیام داد که کجایی کی می رسی من پیامش دیدم و عمدا جوابش ندادم دیگه تا حدود ساعت ظهر بود رسیدم بندر و گفتم رسیدم بنده خدا یک ساعت بعدش تا من چیزی خوردم خودش رساند دیگه از شانس من کل بندر اعتراض و درگیری بود رفتیم خونه دوستش اولین بار بود که نیت بدی واقعا نداشتم رفتم خونه دختر اونجا چایی و میوه خوردم و معصومه و دوستش که شب قبل هم سرکار بود رفتن خوابیدن من چون بار اولم بود یکم حس خوبی نداشتم گفتم الان کسی نیاد و... این بگم که قبل ناهار سفارش دادیم و کوبیده و جوجه و قیمه خوردیم هر چند من چند وقت زیاد غذا نمی‌خورم 

دیگه حدود ساعت پنج بود رفتیم بیرون کل پاساژها بندر رفتیم بسته بود دوست داشتم دو تا لباس برای معصومه و دوستش هدیه بگیرم واقعا دیگه رفتیم شامل ذرت خوردیم و چایی کرکی خوردیم و بعدش رفتیم یک پیتزا خوشمزه و بعد آمدیم خونه یکم حرف زدیم و چایی خوردیم و بعدش هم خوابیدم  تا صبح که زودتر بیدار شدم بعد از یک خواب خیلی خوب  رفتم نان سنگک گرفتم با اش و خوردیم و من و معصومه رفتیم شیر موز بستنی خوردیم و رفتیم ساحل دیگه از هم جدا شدیم واقعا سفر خوبی بود بدون هیچ نت ....

حساب نکردم چقدر هزینه شد ولی فکر کنم حدود ۳ دادم معصومه 

دو تومان هم غذا 

دو هم هزینه خوراکی ها دیگه و رفت و آمد شد نزدیک هفت میلون 

انشالله که همیشه موفق باشه دختر مهربان و دوست قدیمی خودم 

خاطره رفتن به مغازه دوست

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پولللل

الان نشستم تو اتوبوس دارم میرم محل کار من است صندلی تکی وسط اتوبوس نشستم یک آقایی و خانم میان سال هم صندلی  جفتی هستن هفت ساعتی که تو راه هستیم راننده آمد به آقا کناری گفت که چطور میخوای پول پرداخت کنی با گوشی انتقال میدی آقا هم گفت یک کاری میکنم 

راننده که رفت آقا زنک زد یکی با التماس که دو میلون برام بفرست نیاز دارم واقعا عجب روزگاری شده که طرف حتی برای کرایه اتوبوس التماس میکنه واقعا این پول چقدر مهم وقتی نداشته باشید ....

دوست دختر

چند وقت پیش رفته بودم پیش دوست دخترم  قبلش هماهنگ کردن بودیم که دوستش هم با خودش آورده بود ساعت حدود ده صبح رسیدم که مقصد با ماشین آمدن دنبالم دیگه رفتیم دوری زدیم و ناهار خوردیم و... این گوشی دوست دختر ما که از شهر مقصد مهاجرت کرده بود شهر دیگه همش داشت زنگ می‌خورد و من میگفتم کی اون هم می‌گفت که این یک مرد که مغازه دار و قبل که اینجا بودم برام دوغ و ماست محلی می‌آورد  و تا اینکه چند کوچه رفتیم دیدم زد کنار و یک وانتی که چادر کشیده بود رو ماشینش زد کنار من و اون دوستش هم داخل ماشین بودم که پیاده شد و رفت پیش وانتی  که برای دوست دختر ما چند تا کنسرو لوبیا و ماهی گرفته بود و بهش اشاره داد که وقت داری بری عقب برن عقب ماشین بعد دوست دختر ما برگشت کنار ماشین که راننده وانت میگه تو که رفتی شما ره دوست بده که این دختره قبول نکرد شماره بده من اصلا اون لحظه نمی‌دانستم چی به چی جریان چی الان بعد از شش هفت ماه فکر میکنم یک جریان بوده با وانتی 

میگم واقعا ....

هیچی نگم بهتره