-
روزهای سخت
سهشنبه 14 اسفند 1403 16:45
دیروز ۱۳ اسفند ساعت یازده و بیست و یک دقیقه مدیر کارگاه از هویزه بهم زنگ زد که نیاز داریم بهت برای اهواز . دیروز خیلی روز بدی بود برام بغضم گرفت خیلی بد بود حالم رفتم دستشویی گریه کردم گفتم نکنه من ببرن محل کار اونجا کار اینجا از دست بدم این خاطره الان مینویسم که یادم باشه یک ماه دیگه وضعیت من و امروز دوستم زنگ زد...
-
دیدار ناموفق دوست .
پنجشنبه 13 دی 1403 19:56
-
سفر جدید پیش دوستم
چهارشنبه 18 مهر 1403 09:09
-
خاطر با دوستان و گرفتن سویت
چهارشنبه 7 شهریور 1403 13:14
-
دوست دخترم
چهارشنبه 24 مرداد 1403 16:39
-
سفر به جنوب
دوشنبه 6 فروردین 1403 14:38
-
داستان جذاب سفر . کسی رمز خواست کامنت بزاره
چهارشنبه 4 بهمن 1402 20:31
-
دیدن دوست ..
سهشنبه 12 دی 1402 17:08
-
اولین لو رفتن من
سهشنبه 12 دی 1402 08:59
-
Slam
سهشنبه 14 شهریور 1402 06:15
روزگار همچنان داره میگذره و همچنان من مجردد. قرار شد فعلا محل کارم جابجا کنم یعنی برم قسمت دیگه تو شرکت تا ببینم خدا چه میخواد . بدیش این با این سن و سال هنوز که هنوز دارم دنبال جا دیگه میگردم. انشاالله هر چه خیر پیش بیاد. هفته پیش هم که رفتم کربلا سفر خوبی بود .
-
سفر به همراه دوست دختر
سهشنبه 6 تیر 1402 13:53
-
سفر به شیراز و دیدن لیلا و فهمیه
دوشنبه 29 اسفند 1401 10:09
روز جمعه هفته گذشته ک فکر کنم 20 اسفند بود عقد برادر زادم ولی من بخاطر اینگه از پسره خوشم نیامد و برای اینگه مراسم عفدش نرم مجبور شدم برم شیراز که بعدش برم سرکار . صب ساعت شش صب رسیدم شیراز و رفتم باغ ارم تا نزدیک نه شد که لیلا زنگ زد و گفت وایسا من کار بانکی تمام شد میام پیشت . ساعت حدود ده بود که لیلا امد و با هم...
-
وارد بازی بدی شدم
شنبه 29 بهمن 1401 12:18
بعد از 36 سال سن مهرماه بود اتفاقی تو اینستا با یک خانم اشنا شدم الان چند ما هر ماه بیش از 3 ساعت تو راه هستم که برم دیدن خانم هر بار رفتن هم نزدیک دو میلون هزینه داره دست خودم نیست نمیدانم چرا اینجور شدم اصلا وضع زندگیم چه میشه یک زندگی بی برنامه دارم
-
دوست خوب هرگز فراموش نخواهد شد
چهارشنبه 5 بهمن 1401 23:57
تو راه بودم یکدفعه به محل رسیدم که قبل تو این محل به دوستم. زنگ زدم باهاش صجبت کردم. زندگی. چه زود میگذره و تو این گذر زندگی. با دوستان. اشنا میشیم ک بخشی از زندگی ما هستن این دوستم ک میگم خانم تیموری بودن که. بهترین لحظات عمر جوانیم باهاش ارتباط داشتم فقط ارتباط تلفنی در موردش بگم یک دختر مهربان و صبور در مدت 4 سال...
-
بعد از مدت ها آمدم بنویسم .
دوشنبه 3 بهمن 1401 20:33
این بگم امروز گوشی که خریدم ب دستم رسید و اولین خاطره دارم با اون مینویسم . زندگیم همونجوری داره میگذره .کار جدیدم هم مشغول میگذره دیگه . الان کمکم دارم احساس تنهایی میکنم اون زمان که با دخترها دوست بودم همش پیام میدادم و زنگ میزدم گذشت الان تنها شدم . باید تصمیم بگیرم .
-
اولین..
پنجشنبه 17 آذر 1401 12:24
-
دیدار ناموفق
چهارشنبه 13 مهر 1401 17:49
-
خواستگاری
جمعه 8 مهر 1401 19:38
نگم در موردش بهتره ببینم چه میشه . . زندگی .. یک پیشنهاد ها وسوسه انگیز از طرف زن ها بهم میشه نمیدانم چه کنم اگر وارد یک وسایل بشم خودم هم میدانم سخت بیرون امدن
-
روزهای بلاتکلیف
دوشنبه 13 تیر 1401 20:15
بعد از تولد و زیارت امام رضا عزیز کرمانشاه رفتم و بعدش از سه روز برگشتم محل کار تو راه بودم که از شرکت که رزومه فرستاده بودم زنگ زدن که مدارک بیار برای استخدام روز پنج شنبه بود که یک سری مدارک تحویل دادم و از روز جمعه مشغول بکار شدم .همزمان تو شرکت قبلی هم حضور میزدم و کارها بصورت پاره وقت برای اون ها هم انجام میدادم...
-
خاصره سفر مشهد
دوشنبه 6 تیر 1401 21:03
خاطره صفربه مشهد یکدفعه تصمیم گرفتم به مشهد برم با توجه به اینکه هتل توسط شرکت برای روز دوم تیر ماه رزرو شده بود مجبور شدم که جوری برسم که دوم تو مشهد باشم . بنابراین برنامه ریزی اینجوری شد شب سی تیر ماه از کنگان به شیراز حرکت کردم که ۱۳۰ هزار کرایه اتوبوس شد و صبح سی و یکم شیراز بودم تا ظهر همون روز باغ ارم بودم بعد...
-
دوست داشتن دختر جنوبی
پنجشنبه 19 اسفند 1400 20:41
یکدفعه تصمیم گرفتم مرخصی گرفتم برم بندر عباس سر صبح که رسیدم بندر پیام دادم به معصومه گفتم من بندر گفت بیا میناب من فکر کردم بعد از ۴ سال من فراموش کرده . معصومه بگم که پرستار سال ۸۲ تو سایت عملی باهاش آشنا شدم که متاسفانه یک نامزدی ناموفق داشته . ساعت ۴ عصر بود دیدم پیام داده که وایسا الان میام میبینمت من که واقعا...
-
اتفاق بد
یکشنبه 23 آبان 1400 21:50
امروز مجبور شدم برم تهران موقع برگشت با مترو رسیدم آزادی از پله برقی ها مترو داشتم میرفتم بالا که یکدفعه کنترلم از دست دادم داشتم میفتادم دستم تو جیبم کوله هر به پشتم بود هر کاری کردم نشد خودم کنترل کنم چند پله قل خوردم افتادم رو یک خانواده یک بچه کوچک افتاد بعدش مادر بچه و.. سرو صدا زیادی تو مترو برپا شد تا یک مرد...
-
درگیر ذهنی شدید
یکشنبه 18 مهر 1400 18:29
امروز ۱۸ مهرماه و من دارم میرم مرخصی به سمت خونه فکرم بشدت درگیر در گیر شغل یکی از همکاران تماس گرفت و یک کم تر دنبال باش من هم چند روز پیش رفتم مصاحبه یک شرکتی که خبری نشد واقعا دیوانه شدم اینقدر فکرکردم خیلی خیلی خدا یا یعنی میشه. من. کاری برام اوکی بشه و با خیال راحت بگم. خدایا درست شد دیگه. . خدا خودت کمک کن کارم...
-
بورس
سهشنبه 26 مرداد 1400 07:26
الان مثل سهم ها بورسی شدم دقت کردین وقتی یک سهم یک مدت درجا میزنه یکدفه یک جهش میکنه البته سهم خوب میگم وگرنه سهم بدرد نخور میره تا پایین الان من حالتی دارم که یک مدت راکد بودم احساس میکنم یک تغییراتی هست ...................
-
ازدواج
پنجشنبه 17 تیر 1400 07:07
چند روز پیش دادشم زنگ زد گفت دیگه بدون هیچ حرفی ما خواستگاری برات انجام میدیم تمام میشه واقعیت چند تا مشکل هست یکی از خوب دختر که من میخواستم این مشخصات ندارد .............دوم اینکه اگر زن بگیرم دیگه پول که جمع کردم هزینه میشه و نمیشه خونه بخرم.سوم اینکه اوضاع کار بالاخره این چند وقت باید یک فکری برای کارم بکنم .......
-
تولدم
سهشنبه 1 تیر 1400 06:52
یک سال دیگه از عمر م گذشت نمیدانم فقط من هستم که نمیتوانم برای ایندم برنامه خاصی داشته باشم یا بقیه مردم هم اینجوری هستند در هر حال واقعا نمیدانم چه پیش میاد / خدا دارم پیش میرم ببینم چه شود.
-
ازدواج
جمعه 7 خرداد 1400 11:20
دیشب خواب دیدم زن گرفتم دختر دختر خاله عاطفه گرفتم البته اولش یک کم مقاومت کردن ولی بعدش راضی شدن حالا نمیدانم تحلیلش چی
-
ادامه زندگی...
شنبه 25 اردیبهشت 1400 07:09
چند روزی زیاد حس و حال نبود چیزی بنویسم یعنی واقعا مشخص نیست زندگی چطور میگذر فقط همین میدانم عمر داره به سرعت بدون زن برای من میگذره چند روز دیگه هم تولدم ..................
-
ازدواج اینترنتی
جمعه 20 فروردین 1400 07:27
دو ماه پیش تو یکی از پیچ های ارایشی شهر خودمان بصورت اتفاقی با دختری اشنا شدم بعد از چند وقت با هم خیلی خوب شدم خدایی دختره هم بسیاز زیبا بود بعد ازش سنش تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم بعد سنش ازش پرسیدم 38 سال داشت که سه سال ازمن بزرگتر بود چند روز باهاش کات کردم بعدش مجدد کل اطلاعات و.. گرفتم به خانواده گفتم هیچکی...
-
مسافرت
دوشنبه 16 فروردین 1400 13:36
دیشب به مقصد تهران سوار اتوبوس شدم راننده آمد من جابجا کرد گذاشت جایی که صندلی ها کناری هم یک مادر و دختر بودن دختر تو راه رو نز یک به من نشسته بود وقتی که دیدم اینجوری تو دلم احساس خوشحالی میکردم حالا ادامه ماجرا به دختره سلام کردم آمد کنارم نشست شماره ازش گرفتم حسابی با هم دوست شدیم بوسش میکردم .. دیگه تصمیم گرفته...