امروز پنج شنبه تقریبا یک هفته به عید مانده تا یادم نرفته از دوست عزیزی که در خصوص تعمیر بخاری بهم گفت واقعا ممنون شب اول هر کاری کردم درست نشد ولی روز بعد با همون روش که گفتنین اوکی نشد بازم ممنون .
این چند روز که کرمانشاه مثل تازه عروس که یک سر میره پیش شوهر و یک سر خونه باباش بودم اولا که میرفتم خونه جدید که یک واحد تقریبا بزرگ تنها هم هستیم خیلی سختم انگار تو یک زندانم بخاطر خرید خونه هم دستم خالی هنوز تلویزیون نگرفتم واقعا خیلی سختم بود اینقدر تو فکر بودم رفته بودم حموم آمدم بیرون افتادم رو موزاییک خدا بهم رحم کرد جایی نشکست از بدنم برگشتم خونه قبلی انگار بهشت بود برام عادت کردم بهش ۲۵ سال تو یک خانه اون هم ویلای بعد بیای تو آپارتمان
شاید خدا خواست این تغییرات به سود مردم بود چه بگم نمیشه هم حرفی زد ...
آمدم مرخصی کرمانشاه هوا هم سرد صبح که رسیدم ترمینال ساعت حدود ۴ صبح بود مه بود و سرد یکم وایسادم یک گوشه که هوا یکم روشن بشه یک ساعتی گذشت رفتم و سوار ماشین شدم دو تا دختر هم عقب نشسته بودن سر صحبت که باز شد دانشجو بودن تو رشت راننده گفت دانشگاه که تعطیل شما چرا الان آمدین دختر هم گفت فقط سه نفر مانده بودیم که دیگه خوابگاه تعطیل شد مشخص بود که شرایط سختی تو خونه دارن که دوست نداشتن بیان خونه یکی که شاکی بود از برادرش میگفت که از وقتی زن گرفته دیگه سراغی از من نمیگیره
خیلی دوست داشتم نگاهی بهشان بندازم من جلو بودم و اون ها عقب گفتم زشت دیگه آمدم خونه بعد از حدود ۲۵ سال میخوام از خونه قدیمی برم خونه خودم امروز رفتم پکیج هم نصب کردم یکی مشکل داشت که فردا اوکی کنم انشالله فردا دیگه خونه جدیدم شب بخوابم
جالب این بعد از سال ها اولین شبی هست که بخاری هم دیگه قهر کرده و روشن نمیشه هر کاری میکنم باهاش امشب تو این سرما باید یک جوری سر کنم