دوست خوبم
دوست خوبم

دوست خوبم

وضعیت کاری

چند روز پیش با ریس خودم بودم یکی از همکاران آمد می‌گفت که حقوقش کم و ۱۷ سال تو این شرکت داره کار میکنه و زندگیش نمی چرخه ریس هم گفت کاری از دستش بر نمیاد اون که رفت پشت سرش می‌گفت ناراحت بزاره بره شرکت همین 

بعد من تو ذهن خودم خواستم بهش بگم که حقوقم کم دیدم اینجوری گفت من هم منصرف شدم چیزی نگفتم . تو دلم گفتم یک زمان گفتن درس بخوانی مدرک بگیری دیگه راحت میشی گفتم درس خواندم ۱۶ سال دارم کار میکنم ۱۵۰۰ کیلومتر راه رفتم جنوب برای چند غاز حقوق که اصلا به هیچ جا نمی‌رسه حتی تو هزینه ها اولیه زندگی خودم هم ماندم چهل سالم هنوز مجردم بعد به ریس میگفتم من ۲۰ ساعت تو اتوبوس هستم ماهی ده میلون فقط کرایه اتوبوس میدم یعنی چه می‌گفت ... مشخص دیگه این هم وضعیت که برای مردم درست شده من ناشکر نیستم چون در این شرایط خیلی از مردم اینجوری هستن 

تو اتوبوس بودن و خوابم نمیبره ببین چه فکرها میاد تو سرم

جوش بزرگ پشت کتفم

چند روز پیش که کار میکردم شب آمدم خونه حس کردم پشتم یک جوش زده دقیقا پشت کتفم 

بعد از چند روز از بین رفت چهار روز پیش که میخواستم بیام سر کار دوباره برگشت الان هم قرمز شده و باد کرده نمیدانم چه شده کاش کسی بود می‌گفت مشکل چی

البته امروز رفتم دکتر شرکت بهم قرص چرک خشک کن داد ولی درد داره و داغ اون قسمت یکم باد کرده

تنهایی

امروز پنج شنبه تقریبا یک هفته به عید مانده تا یادم نرفته از دوست عزیزی که در خصوص تعمیر بخاری بهم گفت واقعا ممنون شب اول هر کاری کردم درست نشد ولی روز بعد با همون روش که گفتنین‌ اوکی نشد بازم ممنون .

این چند روز که کرمانشاه مثل تازه عروس که یک سر می‌ره پیش شوهر و یک سر خونه باباش بودم اولا که میرفتم خونه جدید که یک واحد تقریبا بزرگ تنها هم هستیم خیلی سختم انگار تو یک زندانم  بخاطر خرید خونه هم  دستم خالی هنوز تلویزیون نگرفتم  واقعا خیلی سختم بود اینقدر تو فکر بودم رفته بودم حموم آمدم بیرون افتادم رو موزاییک خدا بهم رحم کرد جایی نشکست از بدنم  برگشتم خونه قبلی انگار بهشت بود برام عادت کردم بهش ۲۵ سال تو یک خانه اون هم ویلای بعد بیای  تو آپارتمان 

شاید خدا خواست این تغییرات به سود مردم بود چه بگم نمیشه هم حرفی زد ...

هوا سرد

آمدم مرخصی  کرمانشاه هوا هم سرد صبح که رسیدم ترمینال ساعت حدود ۴ صبح بود مه بود و سرد یکم وایسادم یک گوشه که هوا یکم روشن بشه یک ساعتی گذشت رفتم و سوار ماشین شدم دو تا دختر هم عقب نشسته بودن سر صحبت که باز شد دانشجو بودن تو رشت راننده گفت دانشگاه که تعطیل شما چرا الان آمدین دختر هم گفت فقط سه نفر مانده بودیم که دیگه خوابگاه تعطیل شد مشخص بود که شرایط سختی تو خونه دارن که دوست نداشتن بیان خونه یکی که شاکی بود از برادرش  می‌گفت که از وقتی زن گرفته دیگه سراغی از من نمیگیره 

خیلی دوست داشتم نگاهی بهشان بندازم من جلو بودم و اون ها عقب گفتم زشت دیگه آمدم خونه بعد از حدود ۲۵ سال می‌خوام از خونه قدیمی برم خونه خودم امروز رفتم پکیج هم نصب کردم یکی مشکل داشت که فردا اوکی کنم انشالله فردا دیگه خونه جدیدم شب بخوابم 

جالب این بعد از سال ها اولین شبی هست که بخاری هم دیگه قهر کرده و روشن نمیشه هر کاری میکنم باهاش امشب تو این سرما باید یک جوری سر کنم


حس بد مجردی

الان که این خاطره می‌نویسم ۸ بهمن ماه ۴۰۴ و من ۳۹ سالم من بعد از حدود سی سال می‌خوام از خانه پدری برم واحد که خودم خریدم( این بگم که بعد از دبستان من و خواهرم آمدیم شهر و تو این خانه تا اول راهنمایی با بچه ها خالم بودیم اون ها هم سه نفر بچه مدرسه ای بودن تا اول دبیرستان که اون ها رفتن و ما خونه خریدیم ما هم یک اتاقش برای خودمان نگه داشتیم و بقیه خانه دادیم اجاره بخاطر مشکلات مالی که داشتیم زندگی سختی داشتیم از سال ۸۹ که من رفتم جنوب برای کار کردن یک اتاقش برای خودم نگه داشتم و تو مرخصی ها که آمدم این اتاق بودم تا الان که دیگه باید برم همین رفتن بعد از سی سال باعث یک حس عجیب شده دیگه زندگی باید بگذره ) )این چند روز که آمده بودم   مرخصی رفتم واحد مرتب کردم  انشالله تا عید میرم اونجا مستقر میشم 

این روزها واقعا حس مجردی خیلی سخت برام خیلی دوست داشتم مثل بقیه مردم من هم زن داشتم با هم می‌رفتیم خونه تمیز میکردیم هر چند وسیله خاصی که ندارم میخوام همین یخچال قدیمی خودم ببرم تلویزیون هم ندارم دیگه باید پیش رفت انشالله که هر چه خیر و صلاح هست پیش بیاد