تو راه بودم یکدفعه به محل رسیدم که قبل تو این محل به دوستم. زنگ زدم باهاش صجبت کردم. زندگی. چه زود میگذره و تو این گذر زندگی. با دوستان. اشنا میشیم ک بخشی از زندگی ما هستن این دوستم ک میگم خانم تیموری بودن که. بهترین لحظات عمر جوانیم باهاش ارتباط داشتم فقط ارتباط تلفنی در موردش بگم یک دختر مهربان و صبور در مدت 4 سال که باهاش دوست بودم یک بار عصبانیت ازش ندیدم . خانم تیموری رواشناس بودن همیشه هم من. راهنمایی میکردن من قلبا حرفاش قبول داشتم ولی دوست داشتم باهاش لج. کنم جدیدا گفتند که ازدواج گردن و ارتباط ما قطع شد . قلبا ارزوی خوشبختی براش دارم و انشالا به زودی صاحب بچه بشه.
این بگم امروز گوشی که خریدم ب دستم رسید و اولین خاطره دارم با اون مینویسم . زندگیم همونجوری داره میگذره .کار جدیدم هم مشغول میگذره دیگه . الان کمکم دارم احساس تنهایی میکنم اون زمان که با دخترها دوست بودم همش پیام میدادم و زنگ میزدم گذشت الان تنها شدم . باید تصمیم بگیرم .
نگم در موردش بهتره ببینم چه میشه .
.
زندگی ..
یک پیشنهاد ها وسوسه انگیز از طرف زن ها بهم میشه نمیدانم چه کنم
اگر وارد یک وسایل بشم خودم هم میدانم سخت بیرون امدن