همین الان داداشم زنگ زد نزدیک چهل دقیقه صحبت کرد میگفت باید زن بگیری میگفت دختر خاله دیده اون بگیر من زیاد خوشم نمیاد .
پیشنهاد دختر پسر عمه داد نمیدانم چکار کنم تردید دارم
میگفت این ماه باید تکلیف خودت روشن بکنی
با سلام
پریروز رفتم تهران رفتم زیارت امام زاده صالح خیلی خوب بود هم زیارت هم بازار گردی واقعا تنها جایی که احساس میکنی زندگی در جریان خیلی پرجنب و جوش ولی یک چیزی که خیلی تو ذوق میزنه اینه همه گداست که همه جا هستن یعنی باید یکسره دست تو جیب باشه و به گدا پول بدی .
دو روز به دوست دخترم پیام دادم جواب نمیداد ظهر پیام داد که کار دارم من هم نوشتن اشکال نداره احت باش بعد نوشته میدانی عمو برای چه میخواد میخواد بیاد خواستگاری من میگفت من راضی نیستم مادرم خودش هماهنگ کرده با خانواده من هم دیگه هیچی نگفتم و نخواهم گفت تمام شد .
کلا زندگی شده برای من عجب روزگاری با هرکه دوست میشم ازدواج میکنه
سلام
امروز روز 28 تیر ماه من کلا روزهای که 8 داشته باشد خوشم میاد در هر حال روزها داره پشت سرهم می گذره فقط گزارن عمر بدون هیچ هدف /
هنوز هم زن نگرفتم
یعنی روزی میاد اینجا بنویسم زن گرفتم